تبليغاتX
 هرگز برای دوست داشتن پایانی نیست...
هرگز برای دوست داشتن پایانی نیست...
هرگز برای دوست داشتن پایانی نیست...
خانه | آرشيو | ايميل


روی ماه دستمال نمدار میکشم
نوک قاشق آسمون و می چشم
می پاشم ستاره ها رو سر رات
که بیای قدم بذاری رو چشام
شبا رو جمع میکنم تا میزنم
رنگ روغنی به فردا میزنم
همه تلخی ها رو دور میریزم
طعم شیرینی به دریا می زنم
واسه اومدنت برنامه هاست
همه جاده ها آب پاشی میشه
نوک هر پرنده ای شاخه گلی است
کف رودخونه هامون کاشی میشه
یه حساب تازه ای باز می کنم
شکل ماهت رو پس انداز می کنم
نازنین غزل غزل داد
توی کوچه های شمشاد
با لب ترانه فریاد
گل نرجس باغت آباد

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
انا لله و انا الیه راجعون !!!! من مردم ...!!!
سلام....

خوب من بالاخره بعد ۶۰۰ سال امدم ...      چه خبرا ؟ پیشه منکه خبرای  زیادی هست .... اول بزارین از عروسی داداشی بگم که منو کچل کردین همه . 

من که کلی تیپ زدم و خوشگل آرایش کردمو لباس خوشگل پوشیدمو رفتم عروسی .  همه میگفتن از عروس خوشگل تر بودم      خداکنه واقعا همینطور بوده باشه ...    بعدشم یهو تو عروسی برق رفت !!!   هیچی با دختر داییم کلی فان داشتیم و کلی خندیدیم ... خیلی حال داد .. بعد هم کلی عکیمخره از خودمون گرفتیم.... و بازم کلی خندیدیم ..

خب حالا بزارین خاطره بده رو براتون بگم :

چند وقت پیش رفته بودیم جاده چالوس . نزدیک اونجا یه رودخونه خیلی وحشتناک (فشار خیلی خیلی خیلی زیاد )  وجود داشت که اونورش یه کوه قشنگ بود ... والا من هرچی به داداش کوچیکه اصرار کردم که توروخوا بیا بریم اون کوهه قبول نکرد و گفت باید از رودخونه رد شیم . من میترسم . منم کلی مسخرش کردم و گفتم خجال بکش .. پسره گنده میگه میترسم.... خلاصه با تلاش های بسیار توانستم اون یکی داداشمو (داداش بزرگه) راضی کنم که بیا بریم هیچی خلاصه رفتیم تا وسط رودخونه و دیدیم فشار آب خیلی زیاده ... کلی جیغیدیم و برگشتیم ... داداشم گفت بریم بالا تو خونه ... ما زن ها (من و زن داداشم ) گفتیم : بریم بالا ضایع میشیم .... . خلاصه من گفتم بریم اونور رودخونه .. اونجا فشار کم تره ... و همینطور رفتیمو رفتیمو رفتیم و از خونه کلی دور شدیم ... فشار هم هیچ فرقی نکرد .    خلاصه دل رو زدیم به دریا و دستای همدیگرو محکم گرفتیم و رفتیم تو آب....۲ قدم مونده بود برسیم به خشکی زن داداشم افتاد و آب داشت با سرعت میبردش .. من دستمو دراز کزدم که بگیرمش ... گفتم : فاطمه نیفت و خودمم شالاپی افتادم تو آب و آب داشت منم میبرد ... داداشم هم داد زد بچه ها نیفتین .. بعد خودشم فرتی افتاد تو آب ...هیچی همینجوری آب داشت مارو میبرد و ما هم دستو پا میزدیم .. (دقت کنید تو اون آب اصلا نمیشد شنا کرد .. اصلا ...  چون آب اصلا عمیق نبود ولی فشار زیاد بود) هیچی خلاه من تنها نفری بودم که با سر افتاده بودم تو آب .... یعنی اصلا نمیتونستم نفس بکشم ... و داشتم قلپ قلپ آب میخردم ... خلاصه واسه این که آب منو نبره سنگایته آب رو گرفته بودم ... اونطوری آب منو نمیبرد ولی نفس نمیتونستم بکشم ... داشتم دیگه واقعا خفه میشدم که داداشم اومد سر منو برگردوند و گفت سعیده ... نفس بکش.... و منم نفس کشیدم ... دیگه همه انرژیمو از ست داده بودم ..  خودمو سپردم دست سرنوشت و دیگه دست و پا نزدم .. چشمامو بستم و آب داشت همینجوری منو میبرد ... ولی خیلی عجیبه این موقع یه آرامش خاصی داشتم ... احساس میکردم چشمام بازه و داداشم داره پای منو میکشه سمت خشکی ... همینجوری ذره ذره سرم داشت میرفت زیر آب و داشتم ذره ذره خفه میشدم ... دیگه سرم قشنگ رفته بود زیر اب تا زن داداشم اومد سرمو گرفت بالا و من چشمامو باز کردم و دیدم نه تنها داداشم منو نمیکشه ... بلکه داداشم خودش هم داشت غرق میشد .... هیچی دیگه یهو موج نزد ... منم به طور غریزی شنا کردم !!! من اصا شنا بلد نیستم ... ولی تا یه ثانیه موج نزد منم غنیمت شمردم .... ولی دوباره موج زد و من دوباره بیخیال شدم تا دیگه واقعا نمیدونم چجوری داداشم هم خودش و هم زنش رو نجات داده و داره واقعا پایمنو میکشه سمت خشکی..... هیچی دیگه من طوری شده بودم بعدش که حتی رو زمین معمولی هم نمیتونست راه برم و هی میخوردم زمین .... بعد اومدیم بیرون هممون شروع کردیم خندیدن ... !!!     ولی خدایی اگه داداشمنبود من و فاطمه قطعا غرق میشدیم ....  حالا که خدارو شکر زندم .      راستی اگه من میمردم کی بهتون خبر میداد ؟؟؟   لابد فکر میکردین من چقدر نامردم که دیگه حتی نظر های وبم رو هم نمیخونم ..    هیچی دیگه بعدشم اومدیم خونه و داداش کوچیکم یه سوژه پیدا کرده و هی به من میخنده ... میگه دیدی من گفتم ..!! منم شده بودم اینطوری :   . نزدیک بود دوباره اغفال بشم و بخوام دوباره برم تا بهش ثابت کنم من میتونم ....    اگه اینکارو میکردم خودمم به عقل خودم شک میکردم .    خلاصه نزدیک بود اینطوری شم :  ....

( راستی ببخشید بچه یه چند وقته سرم خیلی شلوغه ... واسه همینه که نمیام.... موبایلمم خراب شده .. نمیتونم اس. بدم ... شرمندم از همهگی ...    )

دوستون دارم .... بای ..     


[ ]
+
سلام به همگی ....  منم بالاخره اومدم ...

 اول باید بگم مرسی از تمام مهربونیاتون تو این چند وقت ...  خب بزارین برم سر مهمترین اخبار :

اول اینکه سریالی که داشتم میدیدم یعنی همون فرار از زندان رو تموم کردم ... آخرش اینقدر بد تمم شد ... اینقدر گریه کردم ...

۲- تو این چند وقت یه بار وفتیم چالوس خیلی حال داد.. با خواهرم مسابقه ۲ گذاشتیم ...   خلاصه من اونجا یه بار رفتم تو باغ بغلی همینجوری دم ر.دخونه نشستم و اهنگ گوش کردم خلاصخ خودم نفهمیدم ولی ۲ ساعت گذشته بود ..... حالا مامانم اینا نگرانم شده بودن چهجور ... گفتم خدا موبایلو واسه اینجون وقتا اختراع کرده دیگه .. چرا به موبایل زنگ نزدین ؟؟!! حالا نو به فکر هیشکس نرسیده بوده .  آخه خدایی این منظره رو نگاه کنین ... من انجا بودم ... مگه میشه آدم اینجارو ببینه و از خودش بیخود نشه ( عکاس: خانم سعیده ):

شرمنده .. هرکاری کردم آپلود نشد !!!

۳- داداش گم ( داداشی بزرگم ) امروز میاد ایران ....  

۴- عروسی روز یکشنبست  ( قابل توجه من ۳ کیلو کم کردم . )

۵- هووووووووورا............. من همستر خریدم ....

دیگه .... همینا بود دیگه ... اینم چند تا عکس از سریال فرار از زندان . بازیگر خوشگلش :

فرار از زندان

 


[ ]
+
سلام..............

شرمنده یه چندوقتی نبودم ... اینترنتم خراب شده بود الانم از لپ تاپ دوستم دارم میام ..

خب بزارین خبرای همو بگم و برم ...

۱- زن داداشم اومد ایران ... یعنی عروسی در پیشه ...   

۲- ۲ کیلوکم کردم .. (قابل توجه نازی ... )

دیگه همینا دیگه .. تا بتونم در اسرع وقت میام دوباره آپ میکنم .... 

 


[ ]
+
سلامی پر از انرژی.....

سلام............. سلامی متفاوت با همیشه ....

وای.... خدایا من چقدر خوشحالم ... هوررررررررررررررررررا.... می دونین چی شد ؟مدرسه ها تموم شد ...

خب بزارین راجب برنامه هام توی تابستون بهتون بگم ... :

کلاس زبان و کلاس شنا که ثبت نام کردم Hairdo ۱۸ تا فیلم سینمایی جدید خارجی هم از خواهرم گرفتم که ببینم ....چند تا فیلم ایرانی هم از داییم .  از سریال لاست که دیگه خبری نیست آخه دارن ادامشو میسازن ... منم که معتاد به لاست بودم .... خدایا ... میدونین ادامش کی میاد ؟ خرداد ۱۳۸۹ Begging ... منم واسه اینکه بتونم اعتیادمو یه جور دیگه جبران کنم رفتم سریال فرار از زندان یا (prison break) روخریدم .... وای ...... اونم خیلی کولاکه ... پسره توش خیلی باهوشه ... وای خدایا ....حتما بخرین ...

خب از فیلمو این چیزا بیایم بیرون وبریم سر موضوع شیرین عروسی ... البته عروسی داداشم . چیز مهمی نیست فقط ایکه ۲۳ روز مونده نا زنش بیاد ایران (این آمار دقیق رو از داداشم گرفتم )

واونم خیلی خوشحاله .... دیگه همین دیگه ...

دیگه خبر اینکه فقط نیم کیلو لاغر کردم .  

حالا اشکال نداره میرم استخر بیشتر لاغر میشم

خبر دبگه ای هم که نیست ۲۵ خرداد هم کارنامه میدن ...

خبر دبگه اینکه من سبز سبزم ...   البته از نوع میر حسینیش ...

 دیگه همینا دیگه ... تموم شد .  

خب پس فعلا بای ....


[ ]
+
من اومدم ....
سلام .....    من برگشتم . 

چه خبرا ؟ بدون من خوش میگذشت ؟   دلم واسه همتون بدجور تنگ شده بود .. خدارو شکر اینترنتمم دیگه کامل درست شد ...   ولی .... خب... امتاحانا شروع شده دیگه ... نه ؟   حالا مگه تموم میشه ؟ تا ۲۰ خرداد ادامه داره ...   برا همینم خیلی داگه پای کامپیوتر نیستم .. 

حالا دیگه بیخیال حرفای ناراحت کننده نزنم .    خب .... بزارین فکر کنم .. این چند وقت چه خبر بود ؟؟؟

آها . گوشیمو عوض کردم .  ۵۸۰۰ خریدم .  اینم عکسش :

5800

خوشگله ؟  خبر بعدی اینه که حسابی تو رژیمم .  واسه عروسی داداشم دیگه  قد : ۱۶۰ . وزن : ۵۵ .

اینا خصوصیات من بود .. من یه ۵ کیلو کم کنم تا ۵۰ برسم خیلی خوبه... نه ؟

البته من رژیم نگرفتم فقط هر شب ۴-۳ کیلومتر راه میرم ... ( و کلی هم بستنی میخورم )

چند وقت پیش هم رفتم نمایشگاه کتاب ... کلی هم کتاب خریدم .

دیگه خبری ندارم .      تموم شد .

 ایشالا آپ بعدی باشه واسه بعد امتاحانا .       پس فعلا .  

  


[ ]
+
امان از دست اینترنت خراب
بچه ها سلام .

شرمنده من یه مشکلی واسه اینترنتم پیش اومده که نمیتونم بیام نت .  شرمنده حالا هروقت درست شد حتما به حمتون خبر میدم  ولی زود میام . بااااااااااااااای .....


[ ]
+
خاطرات مکه .
به به به به .......... سلااااااااااااااااام...........   

نه خبرا به همگی؟ من که حاج خانوم شدم رفت

دلم واسه همتون تنگیده بود ... خیلی ....  تو مکه خیلی به یادتون بودم ... به یاد همتون ....   حالا از مکه تعریف کنم واستون :

خب ما خیلی برنامه خاصی اونجا نداشتیم . اکثرا صبح پا میشدیم میرفتیم بازار تا ظهر . ظهر ۲ ساعت میخوابیدیم و دوباره پا میشدیم میرفتیم بازار . اذان مغرب یا عشا شون برمیگشتیم . شب هم نصف شب ها ساعت یک کانال ۱ پیامک از دیار باقی میدیدیم و بعش هم میرفتیمحرم تا اذان صبح ... خیلی حالت معنوی خوبی داشت حیف شد تموم شد .... 

خلاصه میرسیم به قسمت شیرین ماجرا .... :

خواستگاری داداشم .  خلاصه ما از دختر دوست بابام که تو انگلستان زندگی میکنن واسه داداشم خواستگاری کردیم که ما وقتی مکه بودیم زنگ زدن گفتن دارن میان ایران واسه آتشنایی بیشتر خلاصه دل تو دل داداشم نبود ... خوشحال بوداااااااا........... شده بو اینجوری        من از حالت های داداشم خندم میگرفت ... خیلی بامزه بود . خلاصه منم چون عاشق داداشمم خیلی دلم نمیخواست زن بگیره ... برای همین خودمو خیلی مشتاق نشون نمیدادام . حالا من چون داداشمو دوست داشتم اینطوری بودم ولی این رفتار من دقیقا برعکس برداشت شد ... داداشم اونموقع میگفت نمیدونم : تو به اونا حسودیت میشه ... همه خواهرا موقع ازدواج داداششون خوشحالن ولی تو همش داری به من کنایه میزنی و.....     اشکال نداره .... ایشالا خودش یه روز دلیلشو بفهمه ...

حالا خلاصه ما برگشتیم ایران و ۲ روز بعدش رفتیم خواستگاری...  دختره هم واقعا دختر خوبیه ولی برخلاف من خیلی کم حرفه که این اعصابمو خورد میکنه ... البتعه داداشم میگه که خیلی هم زیاد حرف میزنه فقط چون فارسیش خیلی خوب نیست خجالت میکشه .  خلاصه با هم صحبت کردنو حرفای همو قبول داشتن (اون انگلیسی هم حرف میزد داداشم جوابشو فارسی میداد) .

خلاصه فرداش دعوتشون کردیم اومدن خونه ماو اونا فکر میکردن که یه جلسه معارفه دوبارست ولی ما اون روز ( شنبه) واسشون عقد موقت خوندیم تا جمعش .  خلاصه فرداش مامان دختره زنگ زده به داداشم که بیا خونه ما و خلاصه اینطوری ارتباطات شروع شد دیروز هم دختره بیلیط برگشت داشت آخه این یک هفته تعطیلات کالجش بود  وقتی داشت میرفت نزدیک بود گریش بگیره ... آخه خیلی به داداشم وابستست .  خلاصه شب قبل رفتن عقد ۴ ماهه خوندیم واسشون .  خلاصه دوباره برگشته  انگلستان و الانم داره با داداشم چت میکنه ... من نمیدونم اینا خسته نمیشن ؟ همش پای کامپیوترن و دارن چت میکنن .

هیچی دیگه خلاصه ۲۹ فروردینم که تولد منه .      

خواهرم واسم روسری خرید . بهاره واسم یه بلوز یه چیزی شبیه قاب عکس . یه قلب کوچولو و یه کارت پستال خرید .  عطیه هم یه چیزی شبیه ... نمیدونم چه جوری بگم . بیخیال ولی خوشگله . داداشم هم

.

.

.

 بلیط سینما .... واسه فیلم اخراجی ها .... بعدشم شام بیرون و... 

آخی .... قربون همشون برم واقعا مرسی .... 

راستی بچه ها اینم سوغاتی من به همتون  :

 بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس*

 

راستی شرمنده یه کم دیر اومدم چون هم درس داشتم هم اینترنتمون خراب شده بود .  یه چند وقتی هم شاید همینطوری دیر بیام به خاطر حجم زیاد درس ها .   ولی میام و نظر هاتون رو میخونم  .

قربون همتون برم . خوش بگذره ......... بای .


[ ]
+
مکه
 سلام بچه ها خوبین؟

من خیلی خوشحالم  . الان میفهمید چرا .

اول از همه این که سال نو (همین ۲ساعت پیش بود) مبارک...   

   سال نو مبارک

تازه داداشم دیشب ( یه شب قبل از سال تحویل) یه دونه از این سفره هفت سینا واسم خریده با یه سبزه .. منم خوشحال ...  خلاصه سفره هفت سینمونم جور شد .    فقط خیلی کوچولو بود ..

دوما :

داریم میریم مکه ...  

آخ جوووووووووووووووووووووووووووووون ..........

البته من بار اولم نیست ( یه بار که ۹ ماهم بود رفتم .  یه بارم ۲ سال پیش . ) البته اون موقع ها بچه بودم ... فایده نداشت .

قرار بود بریم ... بعد گفتن ویزا نمیدیم ... ولی بعد دادن .  ولی الانم ۹۹٪ احتمال رفته ... ولی شما ها دعا کنین من برم .

حالا میدونین بدیش چیه ؟ بدیش اینه که اگه ما  بریم ممکنه من۱ هفته بعد از عید رو هم نتونم برم مدرسه .... تا برسم ایران اونوقت امتاحانامونم شروع میشه....  باید کلی درس بخونم..

توروخدا شما هام دعا کنین من امتاحانامو خوب بدم ....  اونوقت منم واستون دعا میکنم .

ولی میدونین  مکه و مدینه همه چیزش خوبه ولی مردماش...... مخصوصا مرد هاش ...  حالا باید خودتون برین تا ببینین من چی میگم .... هرچه قدر واستون توضیح بدم بازم نمیتونین تصور کنین چقدر چشم چرونن ... باید اینطوری بری بیرون .  تازه اینجوریم باز به اون چشمت که بیرونه ذل میزنن ... حالم از همشون بهم میخوره ...   

تازه اونجا کلی لاغر میشم .  البته اگه از اون کباب ترکی ها و از اون بستنی هاش نخورم...

اخه نمیدونین که .... کباب ترکی های اونجا  قابل مقایسه با اینجا نیست ...   به اونا میگن کباب ترکی واقعی ( حالا فکر میکنین من چقدر شکمو ام و لابد چقدر چاقم  ولی خیلی چاق نیستما ... با این که اینا رو دوست دارم ولی جلو خودمو میگیرم .  )

خب دیگه سرتونو درد نیارم .  دیگه من باید برم .  من واسه شما دعا میکنم ( البته اگه دعا های من در درگاه خدا قبول باشه ) شمام واسه من دعا کنین ...

دوستون دارم . بای ....

 

  

 

 

 


[ ]
+
سفره هفت سین
سلام یه همگی ... 

روزای اخر سال بهتون خوش میگذره ؟  چهارشنبه سوری و خریدای عید و سفره هفت سینو ...  وای.... خدا چقدر این چیزا رو دوست دارم . 

آخه نمیدونین چیه ....خانواده ی ما کلا از رسمو رسومات دورن ....  چهارشنبه سوری که هیچی ... به هیچ وجه حق حتی ترقه هوا کردن هم نداریم ... حتی ترقه...

خرید عیدم که هیچی ..... اصلا انگار نه انگار... مامانم میگه دم عید که میشه همه فروشنده ها جنسای بنجل میریزن تا مردمو گول بزنن ... درصورتی که دم عید بهترین جنسارو میارن .. تازه بعدشم میگه شما ها هرموقع به چیزی نیاز داشتین من واستون خریم ... دیگه خرید عید چه معنی میده ؟

تا بالاخره همین چند وقت پیش با زور و ضرب من رفتیم با کلی منت یه مانتو خریدیم . اونم چی... از مغازه دوست داداشم . مطئنم اگه اون نبود ما همینم نمیخریدیم . خدا خیرش بده . 

اینم هیچی ...

از همه مهم تر و قشنگ تر سفره هفت سین ...    من عاشقشم ... ولی مامانم میگه این کارا مسخره بازیه ... دم سال تحویل هم ما همیشه خوابیم ...(البته من پای تلوزیون بیدار میشینم ) ولی تنهایی ...تازه اگه بخوام خودم سفره بچینم اصلا همکاری نمکنن با من .    تازه قبلا حداقل ماهی عید میخریدیم ... ولی امسال چون آکواریوم خریدیم دیگه همونم نمیخریم...   واقعا چرا اینقدر بی احساسن ؟ 

من دارم خیلی سعی میکنم شاد  باشم ولی .... 

ببخشید که ناراحتتون کردم .  ایشالا شما سال نوی خوبی داشته باشین .

راستی اگه کسی فیلم قشنگی(درام . رمانتیک. طنز . ترسناک . تخیلی و.... البته تا حدی خانوادگی ) دیده حتما بهم معرفی کنه که واسه عید بخرم .   ترجیها ترسناک .   


[ ]
+
حاطرات مشهد
سلاااااااااااااااااااااااااام...............  

چطورین ؟؟؟؟ منو ببخشین که این چند روز جوابتونو ندادم آخه جای شما ها خالی مشهد بودیم. . خب بذارین از روز اول واستون تعریف کنم "

روز اول : ما میخواستیم واسه بعدازظهر بلیط بگیریم که گیر نیومد و مامجبور شدیم واسه ساعت ۷ صبح بگیریم . پس یعنی مدرسه پر .    خلاصه حدودای ساعت ۸ رسیدیم اونجا و بابام بهم گفت آقای شاهرودی(رییس قوه قضاییه) که خونش دقیقا بغل خونه ی ما تو مشهده شبها روضه داره .. منم که دوست دارم به هر بهانه کوچیکی از خونه جیم شم گفتم که حتما میرم .    خلاصه شب شدو من رفتم هییتشون . دفعه های قبلش بهتر بود ولی خب بازم بد نبود . سخنران آقای تنصاریان بود که وقت سخنرانی من سریع میرفتم سراغ گوشی و بلوتوثمو روشن میکردم . همه بلوتوث ها هم روشن بود .  مداحاشونم خیلی معروف بودن  شب اول سید جید بنی فاطه بود که من نمیشناختمش ولی داداشم میگفت خیلی معروفه(به هر حال هییت شاهرودی بود دیگه... بایدم معروف باشن)  ولی خوب مداحی نکرد . شام هم مرغ دادن که حالم بهم خورد .. خیلی بدمزه بود . 

روز دوم: همه جا تعطیل بود و ما بازار نمیتونستیم بریم . خلاصه همه پاشدیم رفتیم حرم . جاتون خالی کلی هم زیارت کردیم . بعدشم یه جور روز رو به شب رسوندیم . و من شب بازم رفتم هییت . ساعت ۸ سروع میشد ولی از ساعت ۶ دیگه جا نبودو باید تو کوچه میشستیم . بنابراین ۳۰/۵ رفتم . زنگ زدم به عطیه (دوستم ) یه خورده با هم حرف زدیم تا برنامه شروع شد. بازم طبق معمول بلوتوث ها روشن شد .  ولی مداحشون محمود کریمی بود . عالیییییییییییییییییییی خوند ..... کولاک کرد واقعا ...من شده بودم اینجوری .        . و آخرشم گفتن از فردا صبح ها ساعت ۹ هم برنامه شروع میشه .  بعدشم قیمه دادن ولی پلوش توش زرشک داشت!!!!!!

روز سوم :به زور صبح مامانم بیدارم کرده و رفتم اونجا بازم دم سخنرانی بلوتوث ها روشن .   خلاصه دوباره محمود کریمی خوند و دوباره ما رو کرد اینطوری   بعدشم دوباره مرغ دادن .    بعدشم اومدم خونه و رفتیم بازار ...... هووووراااااااا  . رفتیم بازار الماس شرق .   . بازار خوب . ارزون وبا کلاس وشیکی بود . خلاصه خرید کردیم و اومدیم خونه و من خودم رفتم حرم . یه زیارت خوندم و برگشتم دوباره رفتم هییت .  خیلی مذهبی شده بودم .  

این دفعه یه ضد حال بزرگ خوردم . بلوتوث موبایلم خراب شد و دیگه روشن نمیشد .      . مداح هم واعضی بود . اونم خیلی قشنگ خوند      . تازه چون اون روزم خشته بودم کلی سوتی دادم .  داشتن دعا فرج میخوندن من یهو بلند بلند وستش گفتم : خلصنا من النار یا رب .      همه زن ها بهم خندیدن . تازه آخرشم که داشت دعا میکر آخر دعا ها گفت صلوات ...... منم بلند گفتم الهی آمین .     آخرشم که داشتن شام میدادن اومدم به اقا بگم آگه شام نمیدین ما بریم . بلند گفتم " اگه صبحونه نمیدی من برم .    ارو خندش گرفته بود و منم کلی زایع شدم . شبم که اومدم خونه کلی خندیدم بعدشم عین جنازه افتادم و خوابیدم .

روز چهارم: طبق معمول پاشدم رفتم هییت . سخنرانی انصاریان رو گوش دادم . بعدشم مداح آقای طاهری بود . اونم قشنگ خوند ولی من خیلی نپسندیدم . تازه وسطشم پسرشو آورد یه خردم پسرش خوند که خداوکیلی خیلی بد خوند . شاید مثلا پسرش ۱۰ سالش بود . گند زد به مداحی باباش .

خلاصه شبشم آخرین هیتشون بود . اومدم خونه یه خودره خوابیدم دوباره پاشدم رفتم هییت . بازم طاهری بود . ولی دیر رسید . گفتن ببخشید مداح تو ترافیک گیر کرده . غذا هم هنوز نرسیده بخوایم بهتون بدیم .    ولی بعدش پسر خود آقای شاهرودی اومد دعای فرج خوند . خدایی عالی هم خوند . جوونم بود مثلا ۲۳ سالش بود . خلاصه مداح رسید و آخرین شب مجلس هم تموم شد . شام هم باز زرشک پلو بود . ولی با گوشت .    اخه خدایی خیلی بد درست میکردن غداهاشونو . پلو هاش مثل کته میشد .

 روز پنجم : صبح که بازار ها تعطیل بود و بعد از ظهر پاشدیم رفتیم بازار پروما . خیلی شیک بود و قیمتاش سرسام آور .  خلاصه از اونجا یه خورده سوغاتی خریدیم . بعدشم حالا میرسیم به بهترین قسمت سفر .

رفتیم سیدی فروشی ..... هورااااااااااااااااااا .......... منم کهعشق فیلم و سیدی ...   خلاصه رفتم اونجا بازی دزدان دریایی کاراییب رو خریدم . کارایب ۳ رو فیلمشو میخواستم گفت همین الان به این آقا که داره میره بیرون فروختمش .  منم شدم اینجوری .   . بعدشم سیزن ۵ سریال لاست رو خریدم .  بعدشم یه سریال جدید خریدم به اسم " فرار از زندان "  اونم ۱ قسمتشو دیدم ولی قشنگه .. ولی عمرا به پای لاست نمیرسه .    خلاصه مامانمو مجبور کردم کارتون پینوکیو رو هم خریدیم . همون پینوکیویی که بچه بودم تلوزیون میذاشت . همون که یه اردک داشت اسمش جینا بود .  ... اخی .... یاد دوران کودکی ... تازه میخواتم خانواده دکتر ارنست هم بخرم که دیگه مامانم نذاشت .  خلاصه اومدیم خونه و اون روز پرواز داشتیم واسه ساعت ۱ شب .  خلاصه از طریق دوستای بابام تونستیم ساعتشو تغییر یدیم و افتاد واسه ۷ شب.

اینجا یه اتفاقی افتاد که همه حالمو گرفت .

من حجابم خوبه . چادریم .لی خوب زیر چادر سعی میکنم خیلی شیک بگردم . یه ذره آستین مانتوم کوتاه بود . بابام هی میگفت آستینتو بکش پایین منم هی میکشیدم ولی باز میومد بالا و اخرش اعصابم خورد شد و گفتم " اصلا نمیخوام . مدلشه . اگه دوست ندارین با من بیرون نیاین ." بعدا توی هواپیما یه آقا اومده به بابام میگه این دختره  .دختره شماست؟ بابام گفت بله چطور مگه ؟ " مرتیکه فوضول هم برگشته میگه چقدر حجابش بده .         بابای منم ضایعش کردو گفت : حد شرعیش رعایت شده .

حالا بابام بل گرفته میگه تو حجابت بده . من حتی ۱ تار موم هم بیرون نیست !!!

مرتیکه انتر فوضول .       حیف که سید بود والا ۴ تا فحش درست و حسابی بهش میدادم . 

خلاصه اومدیم کرج و اومدیم خونمون منم شب ساعت ۳ پاشدم تب و لرز داشتم . خلاصه هر ساعت به هر ساعت پا میشدم  . یه بار از سر درد . یه بار از سرما . یه بار از گلو درد . خلاصه ساعت ۶ پاشدم ۲ تا ادویل و یه متوکلوپرومید خوردم . مدرسه هم میخواستم نرم که بابام گفت چون دوشنبه نرفتی حتما باید بری . منم رفتم مدرسه به ناظممون گفتم حالم بده اونم گفت " اشکال نداره عزیزم . این یه ویروس جدیده بیا برو خونه "  منم اومدم خونه .  ولی خدایی هنوز هم حالت تهوع دارم . حالم واقعا بده . تا ببینیم بعدش چی میشه .  ولی خدایی ناظممون که اسمش خانم اوژند هستش خیلی مهربونه .    برعکس بقیه ناظما . 

خب دیگه شرمنده اینقدر طولانی شد .  تا پست بعدی بای . 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
http://forum.bitkadeh.net/images/Logo_250_150_03.jpg